یک بافتی از جنس خودم

این که یک نفر فرزند اول مذکر خانواده ای باشد که دو برادر دارد و خواهر ندارد و شاید تنها یک سال از من بزرگتر باشد کافی نیست؟ واقعا برای شباهت با شخصیت من همین اندازه کافی حالا بماند که اصالتا بافتی باشند و … هرچند که بافتی بودن یک سلطانی با یک اسلامی وقتی توی بافت باشی خیلی فرق میکند و برای کسی که نقشه را از بالاتر از نگاه کند و بافت را یک نقطه ای ببند به من تبریک میگوید که توانستم چنین مشابهتی را پیدا کنم.

از کافه رییس تا رییس کافه

این بردار به گمانم در سال ۹۱ بود که در کافه رییس توسط مسلم رونمایی شد. در قالب یک بچه مثبت با پس زمینه ای که مسلم از اون ساخته بود و رفتار محترمانه ای که من پس دادم اما این احترام و این تعریف خیلی طولانی نشد که تبدیل به اخوتی شد بی مرز

ساعت ۵ صبح

ساعت ۵ صبح اولین بار توسط من و مسلم و علی به این خاطر ایجاد شد که ساعت ۵ صبح از خواب بیدار شیم و بعد شد یک گروه توی وایبر و الان شده ساعتی که من هنوز بیدارم و دارم این پس رو میزارم.

اتفاقات جالبی داره میافته. مثه اینکه بعضی وقتا لازم باشه که ی دنده معکوس زد و برای این کار باید جرات داشت. دارم تصمیم میگیرم که به کرمان برم یعنی همون دنده معکوس تا دوباره سرعت بگیرم و بیام جلو.

نیاز دارم به جایی برم که قدرتمندتر باشم تا بتونم حرکت کنم. چند وقته که در حقیقت توقف نکرده ام اما برای کسی در حد و اندازه های من و باورهای من مثل ایستادن بوده. حالا .باید جایی رفت تا ایده هایی که داریم و رو خودم پیاده کنم.

چند وقت پیش بود که شرکتی که سرورای خارج از کشورمون رو ازش میگیریم به ما گفت که یک عس از خودتون در حالی که پاسپورتتون دستتونه برای ما بفرسیتن. خیلی تحقیر قشنگیه. (همین عکس بالا ) امروز داشتم توی این شهر شلوغ بی حساب کتاب با ۵۰ میلیون تومان پولی که میتونم با نصف این پول توی بهترین خونه کرمان بشینم دنبال خونه ای میگشتم توی آلوده ترین و شلوغترین و گرونترین منطقه تهران.

خنده داره اینکه بعضی وقتا حواسمون نیست داریم چی کار میکنیم.

صبر و طاقت

نهایت این داستان میخواهم بگویم چقدر صبر و طاقتم کم است. :)

صبر و طاقت هم دارای عواملی هستند که اگر از دستشان بدهی،‌ صبر هم از دست میرود.

امید

همیشه باید امید داشت.

از این آغاز

دنیام خیلی در این چند روز بخاطر یک مسئله کوچک دچار آشفتگی شد و داشت از کنترل شخص بنده خارج میشد. به شکلی که اصلا نمیدونم امروز سه شنبه هست یا چهارشنبه یا چی… از طرف دیگه به شکلی در اومد که احساس میکردم چیزی دیگه برام مهم نیست که در نتیجه باعث شد که خیلی کارها را با آرامش و بدون هیچ عذاب وجدانی انجام بدم.

 یک مسئله خیلی روشن که وجود داره و باید آدم تکلیفش باهاش روشن باشه مسئله مرگه. احتمال اینکه  شما در ایران بیماری ام اس داشته باشید پنج صدم درصده و احتمال اینکه شما توسط یک سانحه در یک ماه آینده جان خودتون رو از دست بدین تقریبا دو الی سه برابر اینه.

آیا واقعا تفاوتی بین این دو نوع از زندگی هست؟ به نظر میرسه کسی که بدونه شاید زندگی کوتاهی داره و یا کسی که مرگ رو در کنار خودش احساس کنه با  جنگندگی بیشتری راه زندگیش رو ادامه میده و دستاوردهای بیشتری سعی میکنه داشته باشه. زمان اهمیت بیشتری براش داره و معنای لحظه رو بیشتر از هر کس دیگه ای احساس میکنه.

شاید فرصتی به من داده شده تا من هم چنین نگاهی به زندگیم بکنم. فرصتی که بتونم لحظه ها رو قدر بدونم. لحظه ای که کنار پدرم نشستم و دارم به دستش نگاه میکنم یا لحظه ای که داریم با پدرم گپ میزنم. لحظه هایی که میتونم خیلی ازشون بهتر و بیشتر لذت ببرم و پیدا کنم.

همه ارکان زندگی تحت تاثیر قرار میگیره.

همه چیز نیاز به بازتعریف داره.

تازه خیلی چیزها برای آدم معنی پیدا میکنه. خیلی لذتهای جدید برای آدم معنی پیدا میکنه. لذتهایی که تا امروز هم بودن اما تصور زمان بی نهایت کار رو خراب میکرده.

تازه میفهمی از یک طرف چرا عجله؟ و از طرفی عجله.

***

خلاصه کلام برادرانم. باید به بازتعریف بپردازیم. ۲۸ سال گذشته.

گفتارش

از تایتل شروع کردن هم سخت بود یعنی مسلما تا آخرشم سخت میمونه

البته باید بگم که نگاهی انداختم به پستای قبلیم دیدم خیلی هم فرقی نکردم و این یعنی تو این سالها دیگه خیلی عوض نشدم. البته عوضی هم نشدم. خب این اتفاق ….

نادیا نمیزاده و داره با پیامایی که میده رشته افکارم رو پاره میکنه.

تاریخ این پست که نشود میده الان کی هست ولی خوب محض اطلاع دوستان عرض کنم که من توی دفتر شریعتی هستم یعنی دفتر مشترکمون با دایی که توی خیابون شریعتی و کوچه پورمشکانیه. روزای جالبی از زندگیه. ترس ازینکه یکی این ها رو بخونه و امید به اینکه بعدا یکی با خوندن اینا دلشاد بشه باعث نوشتن ایناس

شاید یکی از  دلایل بزرگ شدن ما آدما این باشه که به مرگ فکر میکنیم. در این صورته که شاید ی تکونی ی حرکتی ی چیزی.

نوشتن هم کار خوبیه. مثل همیشه ای که شروع بنوشتن کردم دوباره میخوام بنویسم.

نادیا نمیزاره

شبی یک ربع. کار سخت و زیادی نیست. اصن دیگه تند تند زندگی نکنین.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.